خرید بک لینک
بازدید : 27 مرتبه انارگل خونه ی ما 40 ماهه شده و تو این روزها تغییراتتو خیلی حس میکنیم،کم کم ازخردسالی به کودکی پا می ذاری و هر روز به خاطر داشتنت وسالم بودنت و خانممم بودنت چندین بار خدارو شکر میکنم خوب همیشه که نمیشه تعریف کرد،درسته که خیلی آرومی و اهل لج وغرغر و نیستی ولی خوب یه اخلاقهای خاص خودتو داری،مثلا هیچ چیزو درجا قبول نمی کنی وهمش داری میگی نه میگم گندم نهار بخوریم میگی نه،میگم گندم جیش داری میگی نه،میگم گندم بخوابیم میگی نهههه،با این خوابیدنت که همیشه بحث داریم،با اینکه خیلی خواب آلو هستی و بعدازظهرها باید دوساعت بخوابی ولی حتی اگه خیلی خسته هم بشی حاضر نیستی بخوابی خیلییی مامانی شدی و ازم جدا نمیشی،همش دنبالمی و تا فرصت گیر میاری میگی بغل بغل با کوچیکتر از خودت هم خیلی نمی سازی وبزرگترها روبیشتر دوست داری،اینروزها خیلی با آرنیکا ومامانش هستیم هم شما دوتا بازی میکنیم و هم ما از تنهایی در میایم،ولییی دو دقیقه بازی دو دقیقه دعوا،البته ما اصلا دخالت نمیکنیم میگیم خودتون مشکلتونو حل کنید و تو همین دعواها کلی چیز یاد میگیرین،البته تازگیا خیلییی بیشتر با هم میسازین ماشالله خیلی

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 16:06

بازدید : 31 مرتبه عزیزتر از جانم سلام این روزها بهت میگم فلفل،آخه خیلی ورجه وورجه داری و یه دقیقه یه جا بند نمیشی اینم بگم اصلاااا تحمل نداری یکم لحن صدام عوض بشه،میگی چرا منو دعوا میکنی،در صورتی که من اصلا دعوات نمیکنم فقط لحن صدام جدی میشه،خلاصه خیلییی بهت بر میخوره یه بار که مشغول بپر بپر بودی گفتم گندم مواظب باش،شما هم با یه لحن دلخور و جدی گفتی:دارم بازی میکنم چرا منو دعوا میکنی منم خنده ام گرفت و بهت گفتم فلفل میگی:من از دستت ناراحتم اونوقت تو به من میگی فلفل(آخه همش از رو مبل داری بالا و پایین میپری،بعضی وقت ها هم یه چیزی میره زیر پاهات و سر میخوری) این ماه 20 روز خونه مامان جون بودیم،برای عاشورا و تاسوعا رفتیم و دو هفته بعدشم موندیم،این دفعه همش بهونه بابا مرتضی رو میگرفتی،روزی چند بار بهش زنگ میزدی و میگفتی دلم برات تنگ شده از زبونت که چیییی بگم خونه مامان جون بودیم و داشتی با گوشی من بازی میکردی یه دفعه میبری زیر گوشتو میگی"الو آتش نشانی بیا مامان جونو ببر با دایی یاسین که کلا بگو مگو دارین، حرفتون شده بود و دایی گفت دیگه نمیبرمت مغازه، شما هم گفتی باشه نبر منم دیگه پارک نمی

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 16:06

بازدید : 1 مرتبه انارگل خونه ی ما 3/5 ساله شد دختر ناز مامان و بابا چقدر روزهای با تو بودن شیرینه،حسابی سرمون گرمه و گاهی اوقات 24 ساعت و کم میاریم و با خودم میگم من قبل از گندم روزهام چطور می گذشت، عاشق روزمرگی هایی هستم که با تو میگذره و با قد کشیدن تو ما هم کنارت بزرگ میشیم در طول روز کلا مشغول بازی هستیم و یه دقیقه نمی شینی،بعضی وقتها که خسته میشم و کلی هم کار دارم برات کارتون میذارم تا بشینی یکم ،منم هم استراحت کنم هم به کارهام برسم،کارتون ماشا وخرسه رو انگلیسی دانلود کردیم و خیلی دوست داری و برای آموزش زبان هم خیلی خوبه، یه سری از قسمتهاش تو لپ تاپ بود یه شب دیدم نشستی پشت لپ تاپ و داری باهاش کار میکنی اومدم نگاه کردم دیدم قشنگ تک تک فایلها رو باز کردی و اون قسمتی که دوست داشتی و برای خودت گذاشتی داری میبینی،حالا باید برای باز کردنش باید چندتا فایلو باز میکردی و حسابی ذوق زده مون کردی این ماه خیلی سرد بود و سرمای یهویی غافلگیرمون کرد و برف بارید و شما هم که تجربه واضحی از برف نداشتی آخه وقت برف پارسال ما رشت نبودیم و همش منتظر بودی که بریم برف بازی برای تعطیلات رحلت پیامبر و شها

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 16:06

صفحه بندی